ذبيح الله صفا

1287

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

چشم مكافات ز عالم مپوش * تا همه آيند ز مستى به هوش آب بريز اين كرهء خاك را * خاك‌نشين كن همه افلاك را پردهء شب را برخ روز كش * دود ز خورشيد جهانسوز كش گرد تن از چهرهء جان پاك ساز * جامهء هستى جهان چاك ساز هفت فلك را ز هم افگن جدا * شش جهت از قيد جهان كن رها نه ورق چرخ بهفت آب شوى * از قلم و لوح مكن گفت‌وگوى عالم مطلق ز سر ايجاد كن * ملك كهن را ز نو آباد كن تا ز پس پرده نظاره كنند * آرزوى عمر دوباره كنند پيش تو آيند همه عذرخواه * نامه سيه كرده ز نقش گناه ( از مثنوى مصدر الآثار ) چرا نشكفد دل ز باد خزان * درين فصل گل مىكند زعفران درختان رسيدند در باغ مست * چو نرگس همه جام زرين بدست رخ شاهدان چمن گشته زرد * كه باد خزان مىكشد آه سرد چرا مىكشد بلبل از باغ رخت * كم از برگ گل نيست برگ درخت چنان كرده رنگين چمن را خزان * كه طاووس صد داغ دارد از آن تماشائيان را چو مهمان كند * ز برگ درختان چراغان كند شده اين چراغان بهار خزان * چراغان روزست كار خزان ز عكس مى و پرتو هر چراغ * چو قوس قزح شد خيابان باغ نبيند كسى در رياض جهان * بهار زمستان به غير خزان ولى از لب جوى بلبل شنيد * كه درس گلستان به آخر رسيد خزان هم ز تحرير اين نامه ماند * ورق رفت و در دست او خامه ماند بيا ساقى از خواندن اين كتاب * ورق را بگردان چو جام شراب دواتى بدستم ده از جام مى * كه فصلى نويسم ز سرماى دى . . . ( از مثنوى ميخانه ) اى ز رويت آفتاب اندر كنار آيينه را * وز خط سبز تو خرم روزگار آيينه را من نمىدانم كه چون خواهى جمال خويش ديد * آب از عكس خطت شد موج‌وار آيينه را